تبليغاتX
اوهـام
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
روزنامه‌نگار مُردنم آرزوست ...
سرانجام در سومین سال اهدای جایزه 5 روزنامه نگار برتر سال که رسما از سال 1385 آغاز شد، امسال محمد قوچانی که بسیاری او را موفق ترین روزنامه نگار نسل سوم می شناسند در کنار مرحوم احمد بورقانی، لطف الله میثمی، عذرا دژم و هوشنگ گلمکانی به عنوان یکی از 5 روزنامه نگار برتر سال انتخاب شد. در روزهای آینده درباره پدیده قوچانی و موافقان و مخالفان وی یادداشتی را منتشر خواهم کرد اما اکنون به بهانه انتخاب قوچانی به آنچه همواره شایسته اش بود، یادداشتی را که وی به مناسبت روز جهانی آزادی مطبوعات نگاشته و امروز در روزنامه کارگزاران منتشر شده را در اینجا قرار می دهم تا خوانندگانی که او را نمی شناسند بیشتر با قلمش آشنا شوند و ایضا این باز انتشار مقدمه ای باشد بر انتشار آنچه درباره محمد قوچانی می اندیشم.
وی در این یادداشت نگاهی کوتاه دارد بر گذشته، حال و آینده روزنامه نگاری در ایران. نگاهی که در پایان به بیان آنچه از دیدگاه وی آرزوی هم نسلان هم حرفه اش در این روزهاست می انجامد. آرزوی روزنامه نگار مردن ...

روزنامه‌نگار شدن چه آسان
روزنامه‌نگار مُردن چه دشوار

روزهایی بود كه در ایران روزنامه‌نگار شدن دشوار بود

روزهایی كه روزنامه‌ها و نشریه‌های كشور معدود بود و محدود بود به دل‌خسته‌های نسل اول روزنامه‌نگاری ایران كه دو دهه هر دم بر جنازه نشریه‌ای مویه كرده بودند و در سوگ از دست دادن رسانه‌ای سیاه‌پوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامه‌نگار مانده بودند. از سیاسی‌نویسی به سینمایی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از سیاسی‌نویسی به ادبی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از روزنامه‌نویسی به ماهنامه‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از نشریه‌های عمومی به مجله‌های تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامه‌نگار مانده بودند.

روزهایی كه روزنامه‌ها و نشریه‌های كشور معدود بود و محدود بود به دل‌خسته‌های نسل اول روزنامه‌نگاری ایران كه دو دهه هر دم بر جنازه نشریه‌ای مویه كرده بودند و در سوگ از دست دادن رسانه‌ای سیاه‌پوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامه‌نگار مانده بودند. از سیاسی‌نویسی به سینمایی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از سیاسی‌نویسی به ادبی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از روزنامه‌نویسی به ماهنامه‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از نشریه‌های عمومی به مجله‌های تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامه‌نگار مانده بودند. ورود به این جمع دل‌خسته و مویه‌كرده و سیاه‌پوشیده البته سخت بود كه اینان به چشم خویش هجوم نوآمدگان را دیده بودند. همان انقلابیان كاغذی كه به جای اسلحه، قلم برداشته بودند و به جای خونریزی، جوهرفشانی می‌كردند. پس چه انتظار كه نسل اول روزنامه‌نگاری ایران آغوش برای این نوآمدگان بگشاید كه آنان اهل آغوش نبودند. نسل اول با جوانانی كه آمده بودند تا در روزنامه‌نگاری انقلابیگری پیشه كنند سرسنگین بودند چرا كه هدف این انقلاب واژگونی حاكمیت ایشان بود. همین دیوار بلند بی‌اعتمادی سبب شد نسل دوم روزنامه‌نگاری ایران كمتر بتواند با نسل اول رابطه‌ای معتمدانه برقرار كند. نهایت همراهی آنها همزیستی بود: روزنامه‌های بزرگ جای نسل دوم بود و ماهنامه‌های كوچك جای نسل اول. روزنامه‌نگار شدن سخت بود اما روزنامه‌نگار ماندن ممكن. جوانان به سختی می‌توانستند اعتماد پیران و استادان را جلب كنند تا تجربه‌ها سینه به سینه به نسل‌ها سپرده شود. رازها ناگشوده می‌ماند و رمزها گشوده نمی‌شد. روزنامه‌نگاران كه خود اهل خاطرات و خطرات بودند خاطرات خود را از تیتر و روتیتر و سوتیتر و سانسور و چاپ و صحافی و صفحه‌بندی و احضار و گاف و خبرخوردگی و محرم‌علی‌خان‌ها و خبر دزدیدن از چاپخانه و كازیه را در سینه نگه می‌داشتند تا مبادا به همین اتهامات شریف محاكمه شوند

روزهایی شد كه در ایران روزنامه‌نگار ماندن دشوار شد

روزهایی كه روزنامه‌ها و روزنامه‌نگارها به قدرت رسیدند و به دولت و مجلس رفتند. وزیر شدند و وكیل و تعداد روزنامه‌ها چنان فزونی گرفت كه به تعداد بیشتری روزنامه‌نگار نیاز شد. روزهایی كه نسل سوم روزنامه‌نگاری ایران به دنیا آمد. آغوش‌ها گشوده شد و حلقه‌ها باز شد. هراس‌ها از میان رفت و بی‌پروایی آمد. هركس می‌توانست روزنامه‌نگار شود. روزنامه‌نگار می‌توانست هرچه بخواهد بنویسد. روزنامه‌نگاری حرفه‌ای شد. روزنامه‌نگاری پول‌ساز شد. روزنامه‌نگاران به شخصیت‌های مرجع اجتماعی تبدیل شدند. روزنامه‌نگاری دیگر دلمشغولی روشنفكرانه نبود. شور و شوق جوانی بود. معركه‌گیری سر پیری هم بود. بودند از نسل اول روزنامه‌نگاری ایران كه به نسل سوم پیوستند و چه خوب، كه احیا شدند. اما روزنامه‌نگار ماندن عجیب سخت شد. حاكمیت به نسل سوم به دیده تردید می‌نگریست. آنان را بازیچه دست منتقدان می‌دید و جواب پارلمان و دولت را در روزنامه و مجله می‌داد. شگفتا كه نسبتی میان این توپخانه و آن سنگر نبود: توپخانه‌های آتشین و سنگرهای كاغذین. از سوی دیگر جاه‌طلبی جوانی و بلندپروازی ذاتی روزنامه‌نگاری چون بنگ و افیون در جان نسل سوم افتاد. اگر دیگران می‌توانستند به عنوان مدیرمسوول و صاحب‌امتیاز و ستون‌نویس با چاپ مجموعه مقالات مطبوعاتی خود وزیر و وكیل شوند چرا جوانان نتوانند؟ و این همان آفت نسل سوم روزنامه‌نگاری ایران شد. برخی به هوس قدرت افتادند و برخی در افسون فرنگ فرورفتند. اینترنت كه آمد و تلكس كه منسوخ شد و وبلاگ به دنیا آمد تعداد كسانی كه سردبیر خودشان شدند بیشتر شد و شگفتا كه حاكمیت هم این بریدن از خاك و كاغذ و پناه بردن به خاك بیگانه و كاغذ الكترونیك را ترویج می‌كرد. حاكمیت با این توقیف‌ها و اپوزیسیون با آن تحویل‌گرفتن‌ها فرصت روزنامه‌نگار شدن را از ما گرفته است. ما باید سال‌ها بمانیم تا روزنامه‌نگار شویم. روسای‌جمهور بسیار و وزیران زیادی باید بروند تا ما روزنامه‌نگار شویم. در ایران اما برعكس است: نسل‌های روزنامه‌نگاری عوض می‌شوند اما روسای دولت‌ها سال‌ها باقی می‌مانند! به ما حتی فرصت اشتباه كردن نداده‌اند؛ با یك گناه از بهشت مطبوعات بیرون می‌شویم.

این روزها، روزنامه‌نگار ماندن سخت شده است

كم هستند مانند احمد بورقانی كه در عین روزنامه نداشتن روزنامه‌نگار بمانند. برای برخی روزنامه‌نگاری مقصد است و برای برخی وسیله. برای برخی روزنامه‌نگاری كاروانسرای بین راه است و برای برخی سرای باقی. اما با این توقیف‌ها، با این قتل‌نفس‌ها، با این نفس در نطفه خفه كردن‌ها، با این افسون‌های فرنگ، با این وبلاگ‌های قشنگ، با این روابط عمومی‌های فرمانبردار، با این بولتن‌های چاپ اعلا، با این حقوق‌های بخور و نمیر، با این دنیای متناقض مگر می‌توان روزنامه‌نگار ماند؟ این پرسش وسوسه‌انگیز نسل سوم روزنامه‌نگاری ایران است. ما روزنامه‌نگاران نسل سوم مرگ‌آگاه‌ترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیده‌ایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بی‌جانی كه در آغوش ما جان به جان‌آفرین تسلیم كردند. ما روزنامه‌نگاران نسل سوم تحقیرشده‌ترین نسل روزنامه‌نگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم می‌كند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچ‌كسی از آینده خود خبر ندارد اما می‌تواند برای آینده خود- حداقل آینده كوتاه‌مدت خود- برنامه‌ریزی كند اما ما نمی‌توانیم برای فردای خود برنامه‌ریزی كنیم. هر روز كه به دفتر نشریه خود می‌رویم نمی‌دانیم كه آیا فردایی هم در كار هست؟ نكند فردا دوشنبه باشد كه دوشنبه‌ها روز تشكیل جلسه هیات نظارت بر مطبوعات است. نكند فردا یكی از شنبه‌ها یا دوشنبه‌ها یا یكشنبه‌ها یا سه‌شنبه یا چهارشنبه‌ها یا پنجشنبه‌هایی باشد كه ممكن است شعبه‌ای در دادگاه حكم توقیف نشریه ما را بدهد.
خدا را شكر كه جمعه تعطیل است! ما حتی شب عید هم نداریم. ما حتی شب‌های عید هم- درحالی كه بر مجلات و نشریات‌مان لباس نوروزی پوشانده‌ایم- لباس سیاه می‌پوشیم و در غم از دست دادن مجلاتی كه نوروز را نمی‌بینند می‌سوزیم. ما سال‌های عمرمان را با ویژه‌نامه‌های نوروز می‌شماریم؛ ویژه‌نامه‌هایی كه روزبه‌روز كمتر می‌شوند. به خنده‌هایمان نگاه نكنید؛ ما از دل سوگواریم. به جشن‌هایمان نگاه نكنید ما از سر بی‌خیالی خوشحالیم. كدام شغل و كدام كاسبی را سراغ دارید كه به كوچك‌ترین خطا شاغلان و كاسبان در آن به اعدام محكوم شوند؟ به جرم خطای یك نفر همه كارگران و كاسبان یك محل را از كار بیكار كنند؟ به اتهامی در 10 سال پیش پس از 10 سال توقیف حكمی برای 10 سال بعد بدهند «و دیگر هیچ»...

روزنامه‌نگار شدن برای نسل ما آسان بود اما روزنامه‌نگار ماندن چه دشوار است. این آرزو به دل نسل ما مانده است كه در این كار بماند و پیر شود، پخته شود، باسواد شود، كارشناس شود، روزنامه‌نگار شود. ‌ای كاش پیر شویم. ‌ای كاش در دفتر روزنامه و مجله بمیریم. ‌ای كاش همچون مدیر و سردبیر مجله اشپیگل 50 سال می‌ماندیم و پیر كه نه حتی فسیل می‌شدیم. ‌ای كاش پدرم كه همواره آرزو می‌كرد من كنار روزنامه‌نگاری‌ام در اداره‌ای، وزارتخانه‌ای، سازمانی استخدام می‌شدم، قانع شود كه من سال‌هاست كه استخدام شده‌ام، اما هر روز منحل می‌شود. ‌ای كاش هر روز خانه‌ام را ویران نمی‌كردند تا پدرم باور كند كه من هم كار می‌كنم و نه بازی یا سرگرمی كه روزنامه‌نگاری می‌كنم. ‌ای كاش همانگونه كه به آسانی روزنامه‌نگار شدیم می‌توانستیم به آسانی روزنامه‌نگار بمانیم و بمیریم. ‌ای كاش روزی كه مردیم قطعه‌ای در گورستان برای روزنامه‌نگاران مرده باشد كه ما را در آنجا دفن كنند. نه اینكه مانند مهران قاسمی جوانمرگ شویم كه مانند احمدرضا دریایی بمیریم. آن روز، روز ایرانی آزادی مطبوعات است. روزی كه گورستانی از پیر روزنامه‌نگاران مرده كه پشت میز كار خود مرده‌اند داشته باشیم روز جشن ماست. روزی كه روزنامه‌نگار بمیریم می‌فهمیم كه روزنامه‌نگار زیسته‌ایم. پس جز مرگ آرزویی برای نسل من نكنید.

 
نوشته شده توسط امید ایران مهر در 15:48 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
بازتولید سعید امامی؟

نکاتی در باب شایعه خودکشی سردار زندانی

سعید امامیخبر کوتاه اما قابل تاملی است این «شایعه خودکشی فرمانده سابق  اولین بار نیست که می شنویم فردی در جایگاه حقوقی بالا، با سر و صدای بسیار زیاد بازداشت شده و در زندان با عجله به راه آخرت رفته... همه هنوز ماجرای مرگ مشکوک سعید امامی معاون اسبق وزارت اطلاعات را به یاد دارند. او پس از ماجرای جنجالی قتل های سیاسی سال ۷۷ بازداشت شد و مدتی بعد در حالی که عنوان عنصر «خودسر» به او اطلاق شده بود خودکشی شد! آن قدر ماجرا مشکوک بود که اکبر گنجی؛ روزنامه نگار پیگیر پرونده قتل ها هنگام بازداشت خود، بسیار جدی گفت:«من نه سکته می کنم، نه خودکشی

ماجرای سردار سابق اما حکایت دیگری دارد. او نه به اتهام قتل سیاسی بازداشت شده و نه جرمش مربوط به دستگاهی حقوقی است. آن طور که می گویند و هیچ مقامی حاضر به تاییدش نیست موضوع پرونده فساد اخلاقی است و سردار در تحمل کیفر تنها خواهد بود. با این حساب سوالی که پیش می آید آن است که چرا این پرونده اینقدر با اهمیت شده است؟

دلیل اصلی این ماجرا موضوع آخرین ماموریت شاخص آقای سردار است. پروژه ای که نام پرطمطراق «طرح ارتقاء امنیت اجتماعی» به خود گرفت و دو سه ماهی فضای جامعه را دستخوش تحولاتی نه چندان دلچسب کرد. اعدام های دسته جمعی، بازداشت دختران جوان به بهانه پوشش و ... بخش کوچکی از این ماجرا بود. این طرح تقریبا از سوی تمامی مسوولان از صدر تا ذیل مورد تایید قرار گرفت و مسوول مستقیم اجرای آن نیز کسی نبود جز سردار مذکور...

حالا مسوول اجرای طرح ارتقاء امنیت اجتماعی خود به اتهام فساد اخلاقی (آن طور که گفته می شود) در بازداشت است. این مسئله سوالاتی را ایجاد می کند:

اول - چرا باید چنین فردی با این درجه از اخلاقیات بر مسند امری بنشیند که قرار است موجد نتیجه یی والا چون «ارتقاء امنیت اجتماع» شود؟

دوم- برخورد با این مسوول قابل تقدیر است اما چرا اینقدر مخفیانه و مبهم؟

سوم- آیا سردار تنها کسی است که در مجموعه مربوطه به چنین اعمالی دست زده است؟

چهارم- محاکمه وی به ضرر چه کسانی است؟ مرگ وی به سود چه کسانی است؟

باید گفت که مرگ احتمالی سردار در ماجرایی همچون یک «خودکشی» آن چنان نخ نما و شک برانگیز است که مسوولان محترم باید برای جلوگیری از بی آبرویی مجموعه سیستم به هر شکل ممکن از وقوع آن جلوگیری کنند، در غیر این صورت مسلما با توجه به تجربیات پیشین وقوع این اتفاق ابتدا به ساکن اذهان را به نتیجه ای رهنمون نخواهد کرد جز بازتولید سعید امامی. یعنی مرگ مصلحتی یک مقام سابق که در زندان است برای نجات مقامات دیگری که احتمالا نمی خواهند به سرنوشت مرحوم دچار شوند...

این اتفاق محتمل است حتی اگر برخی افراد «مرگ مصلحتی» را «خودکشی» بنامند.

سردار رضا زارعی؛ فرمانده سابق نیروی انتظامی استان تهران

نوشته شده توسط امید ایران مهر در 21:23 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
سال بـَـد، سال بــاد، سال اشك، سال شك!
ورودیه یی به سالِ بی مهران ، احمد، قیصر ، حامد
شرق ، هم میهن ، مدرسه ، زنان ، دنیای تصویر ، هفت و ...

عکس : مهــرسال بَد
سال باد
سال اَشك
سال شَك.
سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم
سالي كه غرور گدائي كرد.
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشك پوري
سال خون مرتضا
سال كبيسه . . .


زندگي دام نيست
عشق دام نيست
حتي مرگ دام نيست
چرا كه ياران گمشده آزادند
آزاد و پاك . . .

من عشقم را در سال بد يافتم
كه مي گويد «مأيوس نباش»؟ ـ
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گُر گرفتم...
...

سال بَد ، سال باد

این شعر شاملو را بی اندازه دوست دارم و هر سال با هر اتفاقی که سالم را بد می کند زمزمه اش می کنم. سال ۸۶ برایم هیچ اتفاق ویژه یی نداشت جز یافتن دوستانی و از دست دادن دوستانی دیگر...
رفتن بسیار کسانی که زندگی بی وجودشان از بسیاری معانی خالی میشد، سال ۸۶ را برایم تلخ تر از همیشه کرد...

سال اَشک، سال شَک

مرگ قیصر امین پور، سفر بی هنگام و تلخ مهران قاسمی، رفتن بی حداحافظی احمد بورقانی، مرگ غریبانه ی حامد مهدوی که گزارش اختصاصی اش (امیدهای کوچک ملت بزرگ) از حاشیه های جام جهانی آلمان یکی از به یاد ماندنی ترین خاطرات نشریه اینترنتی اوهام هفتگی بود، همه و همه سال ۸۶ را سال بدی در خاطرم ثبت کرد.... سال اشک ...
روزهای پایانی سال اما برایم یک اتفاق ویژه داشت... یافتن دوستانی که معنای سال های بعد را برایم پررنگ تر از سالیان قبل خواهند کرد بی شک... تجربه مشترک مبارزه در کنار این دوستان مرا آموخت که دشنام مردم خسته را به جان بخرم اگر به راستی می پندارم آرمانم در افق نهایی به سود این کشور گربه نشان است...
به دنبال مصداق «سال شک» در دوازده ماه سال که گشتم نزدیک ترین مصداق را نتایج انتخابات مجلس  هشتم در تهران یافتم که بی اندازه به آن مشکوکم...

شک اگر در انتخابات متوقف ماند، «اشک» این سال اما پایانی نداشت که در آخرین روزها هرآن چه مجله خوب و دوست داشتنی و خواندنی و متفاوت در این سال ها خوانده ام را یکسره به تاریخ پیوند زدند  که در این میان خودِ من لااقل در سه مورد داغدار و صاحب عزا باشم. «هفت» و «زنان» و «دنیای تصویر» در همه ی روزهای بودنشان همدم لحظه هایم بودند، درست مثل شــرق (+) و هم میهن (+) که آن ها نیز قربانیان همین سال شدند...
بعد از قتل «زنان» یادداشتی نوشتم با عنوان «اعدام شبانه یک دختر ۱۶ ساله در تهران» که البته شاید از باب خودسانسوری در هیچ کجا منتشر نشد حتا در همین وبلاگ... اما امروز و پس از اعدام این دو کودک ۶ و ۱۷ ساله چه بگویم که حالا علاوه بر والدینشان، تمامی ایرانیان اهل فرهنگ عزادار شده اند...

سال ۸۶ سال بدی بود، باد ویرانی همه جا وزید، اشک مان دمادم دم مشکمان ماند و دست آخر نیز با شک بزرگی آن را به دست تاریخ می سپاریم، باز امیدوار به سالی که می آید که کاش بهتر باشد...

سال گذشته در همین روز شادی و محبوبه از قفس رها شدند و به این اعتبار لمحه یی دلشاد شدیم. حال از خدا می خواهم امسال هم رهایی احسان،احمد و مجید اندکی شادی بخش آیین آغاز سال نو مان شود...

فریدون مشیریدر این ساعات پایانی سال ۱۳۸۶
دمی غم را رها می کنم،
خانه را گردی می گیرم،
آینه به دست
به انتظار سال نو
یادگار فریدون مشیری را به دست می گیرم و
می خوانم:

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را

                        و بهاران را
                                      باور کن!


آگهی بازرگانی:

 


اکران ویژه
نوروز ۱۳۸۷


دایره
زنگی


کاری از
پریسا
بخت آور

نوشته شده توسط امید ایران مهر در 17:57 | | لینک به این مطلب