
شش صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. باید حرکت می کردم تا به قرارم برسم. ساعت هفت و نیم با دوستی در مترو قرار داشتم تا با هم به تشییع خالق «هیوا» و «پرواز در شب» برویم. ساعت شش و نیم بود که سوار تاکسی های مترو شدم. قاعدتا باید در مدت 20 دقیقه به مترو می رسیدم، اما بعد از کلی ماندنً پشت ترافیک، در حالی که راننده تاکسی در کمال سخاوت به هیچ چراغ قرمزی نه نگفته بود، وقتی به مترو رسیدم و ساعت را نگاه کردم، 47 دقیقه شده بود. سرم را پایین انداختم و به طرف دوستم رفتم. با خوشرویی سلام کرد و تاخیر را به رویم نیاورد. نمی دانم! شاید او هم سر وقت نرسیده بود، شاید هم می دانست که....
به سکوی ایستگاه رسیدیم. جمعیت موج می زد. قطار که رسید جماعت با داد و قال و فشار زایدالوصفی به سوی درها حمله ور شدند. ما هم به سختی توانستیم جایی در یکی از واگن ها بیابیم. تا رسیدن به مقصد هر چند لحظه یک بار که قطار در ایستگاه ها می ایستاد، نفس می گرفتم و صدای مردمی را می شنیدم که از بیرون داد می زدند؛ «آقا! برو تو بذار مردم سوار بشن» و به این فکر می کردم که واقعا برای زندگی در این شهر باید بیش از این فشرده شوم!؟
در تمامی طول راه، تجربه کردن سکوت صبحگاهی خیال خامی بیش نبود! یکی داشت از پشت تلفن با رئیس اش که از تاخیر او عصبانی بود، چانه می زد و دیگران هم به سه چهار نفری خیره بودند که بحثشان در باب علل و جزئیات فرار شهرام جزایری داغ شده بود و گاهی هم با گفتن جمله ای از سر شکایت در مذاکرات شرکت می جستند. هر طور بود به تالار وحدت رسیدیم. ساعت 9و30 دقیقه شده بود.
وارد حیاط تالار که شدیم صدای کودک فیلم «میم مثل مادر» را شنیدیم که با بغضی در گلو مانده، از عمو رسولش سخن می گفت. مجری مراسم به نوبت آدم ها را صدا می زد تا چند کلامی از یار تازه سفر کرده سخن بگویند و....سخنرانی ها که تمام شد، نوبت به تشییع پیکر رسید، فشار جمعیت پیرمردی را به در تالار کوبید و جوانی که بالای در مشغول عکاسی بود به زمین پرت شد.
خوشبختانه حادثه بدی اتفاق نیفتاده بود و احتمالا به همین دلیل بود که مردم به راه خود ادامه می دادند(!) از میان انبوه جمعیت به بیرون تالار و سمت پل رفتم تا مقابل آمبولانس کمین کنم و عکس بگیرم، اما بیش از پانزده دقیقه گذشت تا آمبولانس که در میان جماعت متوقف شده بود برسد... به هر صورت تشییع تمام شد و ما هم به همراه جماعت سوار اتوبوس ها شدیم تا به بهشت زهرا برویم. از میان خیابان های شلوغ اطراف میدان راه آهن گذشتیم. آدم ها با دقت به عکس جلوی اتوبوس نگاه می کردند و برخی هم دستی به احترام کارگردان تکان می دادند.
نزدیک گلزار شهدا شده بودیم. کنار جاده به فاصله هر پنجاه متر کودکان ریز و درشتی ایستاده بودند و با سفره هایی گشاده در مقابلشان، شمع و گل و گلاب می فروختند. خدایا! این همه کودک از کجا آمده اند؟...
به بهشت زهرا که رسیدیم متوجه بزرگی بیش از حد آن شدم و به یاد آوردم که چند سال قبل جایی خوانده بودم که اهالی تهران تا مدتی دیگر جایی برای آرمیدن ابدی یا همان قبرستان نخواهند داشت، اما گویا با خرید زمین های آن اطراف مشکل موقتا حل شده است....مراسم تدفین با حضور خانواده و تعداد زیادی از همکاران، دوستان و دوستداران کارگردان تازه درگذشته با شکوه تمام برگزار شد.
از قطعه 224 تا متروی حرم پیاده آمدیم. خیابان های بهشت زهرا هم مثل خیابان های شهر پر از آدم بود، همانطور که مترو پر از جمعیت... وقتی به همان شیوه فشرده سازی شده، با مترو به خانه باز می گشتم، علاوه بر اینکه به کارگردان، کارنامه هنری اش، شاهکارش «میم مثل مادر» و بغض معصومانه علی کوچک فکر می کردم، ناخواسته اتفاقات روزانه هم برایم مرور می شد و ناخودآگاه به یاد کسی می افتادم که گفته بود؛ «ما ظرفیت 120 میلیون نفر جمعیت را داریم!»...از خودم پرسیدم؛ آیا او تا به حال با مترو سفر نکرده است؟
پیگیری وضعیت شادی و محبوبه :
دلخوشم به سایه ها / تمام ناتمام من
شادی و محبوبه دوشنبه آزاد ميشوند؟ / میدان زنان
بیانیه جمعی کثیری از فعالان جنبش زنان و فعالان اجتماعی، سیاسی و فرهنگی




