تبليغاتX
اوهـام - نفیسه و حجت را آزاد کنید
پنجشنبه بیستم دی 1386
نمای آخر: ده پرده غمگنانه بی مهران ...

اول -یکی خبر می دهد و پشتِ هم پیام لعنتی مرگ می رسد که هی! یادت هست غول ها نشسته می خوابیدند؟ حالا غول ها نشسته مُرده اند... مرگ؟ یخ می کند دستت ... لعنت می فرستی به خودت و این روزگار... لعنت به این تکنولوژی که مدت هاست جز خبر مرگ و فقدان هیچ برایت ندارد... زمین دور سرت می چرخد... شب است که یک به یک وعده وداع می رسد... قرار ما ساعت ۹ صبح... وداع با...

دوم-یک صبح سرد زمستانی. روبروی روزنامه صبح شهر یخ زده.چهره ها همه آشنا و غم از همه آشناتر است.همه بغض در گلو گیر کرده های شهر اینجا هستند. رضا چشمان ناباوری دارد. حجله را که می بینی سست می شوی. جوانکی نگاهت می کند از میان آن همه نور... چهره ی او از همه آشنا تر است از غم هم... با آن خال دلربای بالای ابرویش...

سوم-جلو که می روی یک به یک دست می دهی با آشناها...در آغوششان می کشی... بغضت را از این گلوی لعنتی که عادت کرده فریادهایش را قورت بدهد بیرون نمی اندازی...می بلعیش... عادت کرده یی بغضت را پنهان کنی اما امان می بری... حالا نه ساعتی مانده تا فرود... یادم آمد:«ای اشک میا ! فرود ممنوع ست...»

چهارم-با مسعود و مهسا به آخر خط می رویم... همه آنجا ساکتند... نه که مرده باشند... ساکتند و تنها نگاهت می کنند... وقتی که می رسی از رویشان که نمی بینی خجالت میکشی... از او که در همه جای این غسالخانه می خندد... صدایش در گوشت است... علی را می بینم... ناگهان از جلوی چشمانم محو می شود... به داخل می رود و بر می گردد... توان ایستادن ندارد... در آغوشمان می افتد... رضا نای ایستادنش نیست... حق دارد...چگونه قامت راست کند زیر این غم آشنا... به ناگهان! یاد دو سالی پیش از این جلوی چشمانش رژه می رود...

پنجم-هادی مثل همیشه بغضش را فروخورده ایستاده کنار کریم... موقر و چند لحظه یکبار اشک هایش را پاک می کند... علی به آرش که می رسد گریه امانش نمی دهد... هوا چقدر سرد و سنگین است... آنان یک دل حکایت دارند از عاشقانه های مهران... وقایع اتفاقیه ... ۸۳...

ششم-حجت را می بینم که امروز بدون دوربین آمده ... شاید او هم توان لمس شاتر را ندارد تا مرگ مهران را ثبت کند... مهران و مرگ؟ لبخندش که به مرگ نمی آید... این آدم ها همه آشنایند اما ماه ها و شاید سال هاست که جایی با هم ندیدمشان خارج از خبررسانی...و برای مهران...

هفتم-خشم شب قبل فرو می نشید کمی... مهران اولین می شود... اما در مرگ... اولین روزنامه نگاری که در آرامگاه ویژه آرمیده به لطف این و آن... چه فرقی می کند...؟ آخرش هم نشد که... می شنوم از کسی که می گوید اما چه تفاوتی دارد... قلبی که ایستاد... نه!

هشتم-گلبرگ های سرخ در میان خاک... خنده از ته دل عکس ها ... و هق هق از اعماق قلب آدم ها ... پایان یک مَرد... پایان یک انسان... در اشک محو می شود مزارش تا لحظه یی بعد که با صدای سارا اشک را کنار می زند این دستان منجمد... ایستاده تشکر کند... می گوید حلالش کنید... داد بر می آید که کاش حلالمان کند ما از او بدی ندیده ایم... و هق هق بلند می شود از میان جماعت...

نهم-گلبرگ های سرخ با عطر دعا و فاتحه می آمیزند و او با خاک درمی آمیزد و همه با هم بعد از لحظه های بی مهران به صلوة ظهر می رسند... و این میان گوشه یی از سالن پر صدا که برای لحظه یی از یاد بردن غم که آشنای ما شده است پر از پچ پچه های بی هدف است... سارا را می بینم که چشمانش دیگر می دانند چرا چند روزی بود به مرگ می اندیشید... همه غمگنانه به او می نگرند و او خودِ غم را بر گُرده دارد...

دهم- ... و مهران در قاب می خندد به ما که گریان به شهر شلوغ بی حافظه بر می گردیم...

 


باز انتشار این یادداشت در خبرنامه گویا (گویا نیوز) + نوروز (متن شماره ۲۲)

نوشته شده توسط امید ایران مهر / افسانه توحیدی در 19:27 | | لینک به این مطلب