تبليغاتX
اوهـام - نفیسه و حجت را آزاد کنید
دوشنبه پنجم اسفند 1387
امتحان

«بعضی وقت ها آدم دوست داره احساسش رو با فونت Times New Romanو Size 32 و Bold  بزنه روی پیشونیش تا همه ببینن و درکش کنن.حیف که نمی‌شه! وگرنه حرف‌های زیادی داشتم برای نوشتن!»

اینها جمله‌هایی هستند که چند هفته پیش سر امتحان قلم‌چی،حاشیه‌ی برگه کنار سوال‌های ادبیات نوشتم.اون هفته فقط اختصاصی‌ها رو خونده بودم و وقتی عمومی رو جواب دادم 15 دقیقه وقت زیاد آوردم و نشستم شعر و داستان و کمی چرندیات نوشتم.

امتحان دادن هم عالمی داره.تنها زمانی هست که دلشوره‌ی امتحان رو نداری.فکرت آزاده و اگر مثل من وقت زیاد داشته باشی بهترین استفاده رو می شه از اون ساعت‌ها ببری.

یادمه امتحان نهایی پارسال ، زبان انگلیسی و ادبیات رو زود تموم کردم و چون حوصله‌ی بیرون رو نداشتم، نشستم و داستان و خاطره و شعر نوشتم. بعد که اومدم بیرون فهمیدم باعث نگرانی دوستام شده بودم. این تصور براشون ایجاد شده بود که امتحان سخت هست و جواب سوال‌ها طولانی!

مشکل از اون‌ها بود که نمی‌دونستن امتحان دادن حس خوب نوشتن رو به آدم میده. وقتی به جواب‌ها فکر می‌کنی و کلماتی که توی ذهنت هستن رو روی کاغذ میاری و بعد می‌فهمی از هر کدوم از این سوال و جواب‌ها میشه ایده گرفت برای یه نوشته، اون وقته که مثل من عاشق امتحان می‌شی.من عاشق امتحان تشریحی هستم و از این امتحان‌های تستی متنفرم. کاش کنکور تشریحی بود!

نوشته شده توسط افسانه توحیدی در 23:11 | | لینک به این مطلب
جمعه دوم اسفند 1387
کنکوری های 2!

سلام.من افسانه هستم و قراره از امروز تا پنجم تیر در مورد دغدغه های یک کنکوری بنویسم.
اول از همه باید کنکوری ها رو معرفی کنم.«کنکوری» به آدمی گفته می شه که %100 از آینده‌ی خودش بی‌خبره و باید تمام تلاشش رو بکنه که تا حد امکان این آینده خوب از آب در بیاد.در ایران شرایط فرق می‌کنه.اول اینکه نه تنها کنکوری‌ها از آینده‌ی خودشون بی خبرند،بلکه غیر کنکوری ها هم با شک و تردید به آینده نگاه می کنند.دوم هم اینکه کنکوری ها ممکنه تلاششون رو بکنند(حتی بیش از حد تصور، اما آینده همچنان بد از آب در میاد.

بعد از تعریف «کنکوری‌ها» به دیدگاهشون می رسیم. سه نوع دیدگاه رو من در این موجودات دیدم.اولین دیدگاه مربوط به آدم هایی هست که فکر می کنند کنکور بزرگترین سد زندگیشونه و بعد از گذشتن از اون وارد یک مدینه ی فاضله می شن و زندگی آسوده رو تجربه می کنن. دیدگاه دوم مربوط به کسانی هست که نه تنها مثل گروه اول فکر نمی کنند،بلکه فکر می کنند که کنکور یکی از مراحل زندگیشون هست و مثل تمام مراحل باید اون رو بگذرونن و بعد از اون هم زندگی ادامه داره و دیدگاه سوم دیدگاه کنکوری هایی هست که کلا هیچ دیدگاهی نسبت به کنکور ندارند! (اگر دیدگاه دیگه ای می شناسید در بخش نظرات بنویسید!)

من البته جزء گروه دوم هستم و کنکور رو برای خودم به یک پدیده تبدیل نکردم.درسته که نتیجه ای که حاصل می شه برام مهمه و آیندم رو تعیین می کنه(ن.ک.به پاراگراف دوم-تعریف کنکوری ها!)، اما معتقدم که این یک سال رو نباید از دست بدم.باید زندگی کنم و درس بخونم.نه اینکه زندگی کردن یادم بره.به قول یه نفر(فکر کنم محمود معظمی بود) «در رسیدن به اهدافتون از جسم و روحتون مواظبت کنید.چون وقتی به هدفتون رسیدید،هر دو رو برای لذت بردن از اون لازم دارید!».آخه من نمی‌فهمم مردم چه طور هفته ای 95 ساعت درس می‌خونن! چه طور یک سال زندگی و لذت بردن از اون رو تعطیل می‌کنن...

خب...از کارهای «مردم» که بگذریم،به عنوان اولین پست فقط می خواستم بگم کنکور مثل شمشیر دو سر عمل می کنه و خود ما هستیم که مشخص می کنیم که این دوران (و بعد از این دوران) خوب بگذره یا بد...

نوشته شده توسط افسانه توحیدی در 19:11 | | لینک به این مطلب