مامان! بابا! سلام...
چند روزی میشه که این وبلاگ رو میخونید. نمیدونم نظرتون در مورد افسانه که کنکور داره و وبلاگ مینویسه چیه. اما میدونم که مثل همیشه از دخترتون حمایت میکنید و به کاری که میکنه اعتماد دارید. چند وقت پیش داشتم فکر میکردم که اگر این اعتماد و حمایت نبود من الآن کجا بودم و چهکار میکردم.آیا این قدر فکرم آزاد بود که در مورد مهمترین تجربهی زندگیم بنویسم؛ تجربهای که میدونم نتیجهش براتون خیلی مهمه. اما مثل همیشه،هیچوقت در این مورد حرفی نزدید. آخه بابا،تو به من یاد دادی که از راه لذت ببرم.از حل مسالههای فیزیک و ریاضی! درس خوندن مفهومی رو که یادته...؟ خب این دقیقا همون لذت بردن از راهه.چه قدر در مورد راهحلهای کوتاه جر و بحث کردیم و حالا من شدم مثل تو. دو سالی میشه که هیچ راه حل تستی رو نتونستم یاد بگیرم و شاید هم نخواستم.
مامان! همیشه حواست به غذا و استراحتم بود. با مدرسه و معلمها که مشکل داشتم همیشه تو کنارم بودی و من هم با غرور سرم رو بالا میگرفتم که «همه توجه کنید.این مامان منه. اومده تا از من دفاع کنه!». البته نمیشه اسم اون اتفاقها رو مشکل گذاشت. برنامهریزی نداشتن معلمها، وقت کم مدیرمون که معلم ریاضی هم بود و اون مشاوره سال اول مشکل نیستند. همه یهجور تجربه بود برای اینکه من ساخته بشم و بشم افسانهی شما. امیدوارم راضی باشید.
مامان! یادته با مدرسه رفتیم کیش، تو هم به اصرار من اومدی؟ چهقدر همه حسودیشون شده بود. آخه ما دست هم رو گرفته بودیم و کنار دریا راه میرفتیم و تو برام میخوندی... عجب مسافرتی بود!
بابا،مامان! امتحان نهایی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.چه قدر سهتامون با هم بودیم. از اول فروردین تا 25 خرداد. سه تفنگدار! احساس عجیبی بود این با هم بودن. اینکه با هم درس بخونیم و غذا بخوریم و با هم استراحت کنیم. بابا اگه برنامهریزیهای تو نبود خیلی بی برنامه میشدم!
همه میگن توی این دنیا داشتن یه دوست خوب غنیمته. حالا من دوتاشو دارم. به خاطر همه چیز ممنون...ممنون...ممنون.
قول میدم آخر امسال خوشحالتون کنم
امضا: دخترتون افسانه
۱۲ اسفند ۱۳۸۷
این روزها کلاس ها ومدرسه بوی دانشگاه آزاد رو میده.همه در جنب و جوش هستند که بهنرین رشته رو انتخاب کنند.زنگ اول از معلم می پرسن چه رشته ای بهتره؟زنگ دوم می پرسن مهندسی کامپیوتر خوبه؟زنگ سوم می پرسن مهندسی شیمی چه طوره؟ و معلمها هم حداقل نیم ساعت در مورد رشته های دانشگاهی،انتخاب اول،انتخاب هفتم و خاطراتی در مورد دخترِ دخترخاله ی شوهرشون تعریف می کنن.
البته برای من بد نیست.وقت پیدا می کنم کتاب Three men in a boat رو بخونم و بخندم والبته بعد هم نگاه چپ چپ معلم ها رو تحمل کنم.چون به حساب خودشون در اون موقع حساس دارند نقش مهمی رو در آینده ی تک تک بچه ها ایفا می کنند و خنده ی من خیلی بی موقع هست.
البته چیزهای دیگه ای هم هستن که آدم رو بخندونند.مثل همین انتخاب رشته ی دانشگاه آزاد.پنج ماه قبل از امتحان باید پیش بینی کنی که نتیجه ی امتحانت چی می شه و اگر درست پیش بینی کنی باید بدونی که انتخاب اولت چی باشه که بقیه نزده باشند و انتخاب دومت چی باشه که اگه اولی رو قبول نشی بقیه که امتحان رو بدتر از تو دادن انتخاب اولشون اون رو نزده باشند و الی آخر...!
و جالب تر از همه انتخاب هفتم هست.با علامت زدن اون،مشخص می شه که بزرگترین آرزومون دانشگاه رفتن هست و رشته وعلاقه و شهرو آینده...
مساله ی دیگه قیمت کارت های 000'14 تومنی هست.یعنی اگر یک میلیون نفر ثبت نام کنند می شه چهارده میلیارد تومن و امتحان ورودی دانشگاه نباید این قیمت باشه.شاید هم حساب می کنن اگر یه نفر انتخاب اولشو قبول نشه، کامپیوتر باید انتخاب دوم رو چک کنه.اما قبلش باید انتخاب اول بقیه رو هم در نظر بگیره.وقتی انتخاب اول همه مشخص شد باید انتخاب دوم رو چک کنه.اما این وسط باید قبول شده ها رو هم یادش بمونه و همین خیلی خرج داره.حالا که انتخاب دوم رو چک کرد باید......
--------------------------------------------------------------
پ.ن: انتخاب رشته تا جمعه تمدید شد.یعنی تا یک هفته ی دیگه این افکار ادامه داره!


